تاريخ : ۱۳٩٠/۱٠/۱٩ | ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ | نویسنده : عارفه تیموری(مدیر)

ریشه های بی فرهنگی ما

 

در ریشه یابی بی فرهنگی کنونی ما عامل های گوناگونی دخالت دارد و
ایفای نقش می کند. یکی از مهم ترین این عامل ها این است که رشد و تکامل اجتماعی ما سیر طبیعی و منطقی خود را نپیموده است و جامعه کنونی ما، با زایمان طبیعی، از بطن جامعه کهن ما متولد نشده است، بلکه به شکل موجودی ناقص الخلقه و نارس، سقط شده ، نیم مرده و فلج کامل به دنیا آمده است.

اگر جامعه های غربی را به عنوان الگوی واقعی فرهنگ و تمدن مدرن
بپذیریم( با وجود تمام اشکال ها و ایرادهایی که به 
جنبه های گوناگونی از فرهنگ و تمدن کنونی آن ها وارد
است و با وجود تمام ضعف ها و نقص های اساسی اش)، باید ببینیم که چه عامل هایی مایه 
این درجه از رشد و شکوفایی فرهنگی و مدنیت، و
پیشرفت و گسترش وژرفش دموکراسی در آن ها شده است؟

این جامعه ها در طول تاریخ خود، دوران سیاه قرون وسطی را پشت سر گذاشته اند( چیزی مشابه وضعیت اجتماعی پریروز و دیروز و امروز ما، و شبیه آن چه ما در تمام طول تاریخ خود تجربه کرده ایم و می کنیم) و انواع بیدادگری ها و زورگویی ها، خودکامگی ها، ملوک الطوایفی ها، هرج و مرج ها، استبدادها، سلطه خرافات و
وحشیگری، سلطه استبداد مخوف عقیدتی و دستگاه تفتیش عقاید و امثال این سیاه کاری ها را تجربه کرده و از سر گذرانده اند. بالاخره در پایان سده پانزدهم میلادی و نیمه نخست سده شانزدهم به دوران نوزایی و رنسانس، که عصر تجدید حیات فرهنگی، هنری، صنعتی، مادی و معنوی بود، رسیدند و پس از گذراندن دوران رشد و تکامل طبیعی و انقلاب های اجتماعی، صنعتی، سیاسی و جنگ های منطقه ای و جهانی، توانستند جامعه های مدرن و با فرهنگ امروزین را از درون تحولات تکاملی خود متولد و متحول کنند و در این جامعه های مدرن، مبانی و پایه های محکم دموکراسی و فرهنگ و تمدن را به وجود آورند و مستحکم سازند، و جامعه های پویا و لیبرال – دموکراتیک کنونی خود را پایه ریزی کنند و بنیان نهند.

اما ما چه کردیم و چه می کنیم؟

ما که تا سده دوازده میلادی ، دارای فرهنگی غنی و تمدنی ریشه دارتر
از تمدن آن زمان غرب بودیم، پس از انحطاط فرهنگی در سده های دوازده تا نوزده
میلادی ( از حمله مغول تا انقلاب مشروطیت)
آیا توانستیم به رنسانس خویش و دوران نوزایی و تجدید حیات فرهنگی دست یابیم و جامعه
مدرن مان را به صورت زایمان طبیعی از بطن جامعه کهن متولد کنیم؟ متاسفانه نه!

و این یکی از ریشه های اصلی انحطاط فرهنگی کنونی ما است که باعث
ایجاد بحران شدید فرهنگی هویتی در دوران کنونی ما شده است و جامعه ما را تبدیل به جامعه ای ابتدایی و قرون وسطایی، سرشار از هرج و مرج ها و تشتت ها و اغتشاش ها ، و رکود و سکون های مرگبار کرده است.

 پس از رنسانس و انقلاب های اجتماعی- صنعتی، راه رشد سرمایه داری
در کشورهای غربی هموار شد و همراه خویش لیبرالیسم سیاسی – فرهنگی را پدید آورد و انقلاب های اجتماعی نیز عناصری از دموکراتیسم
، مثل رفاه اجتماعی، آزادی های سیاسی- اجتماعی، قانون مداری،  نهادهای مدنی( همانند احزاب، سندیکاها، انجمن های شهر، شهرداری های مردمی، کانون های ملی و مردمی) و آزادی مطبوعات و بیان را پایه گذاشتند و تقویت کردند و بر مبنای این پایه ها بود که جامعه های غربی پا بر شاهراه تکامل و ترقی اجتماعی- فرهنگی گذاشتند و همراه هر دستاورد جدید ( که از ضرورت ها و نیازهای اجتماعی شان بر می خاست) فرهنگ آن را نیز به وجود آوردند، و در برخی موارد آفرینش فرهنگ مقدم بر خلق و ساخت دستاورد مادی- معنوی متناظر آن بود.

اگر دولت ملی و نظام مردم سالارانه جمهوری تشکیل دادند، اگر سیستم
پارلمانتاریسم و نظام قانونی تاسیس کردند، اگر بانک و اقتصاد مدرن ایجاد کردند، اگر زندگی آپارتمان نشینی را به وجود آورند، اگر اتومبیل و رانندگی خودرو ها را ابداع کردند، همراه آن، فرهنگش را هم به وجود آوردند و در زمینه زندگی و نظم اجتماعی بنیان های قوی فرهنگی خلق کردند و جامعه ای بر اساس قانون و احترام به حقوق قانونی مردم بنا گذاشتند.

اما ما چه کردیم و چه می کنیم؟

ما که در خواب خرگوشی قرون وسطی به سر می بردیم و در تنگنای روابط
فئودالیسم اسیر بودیم، یکباره  چشم باز کردیم و خودمان را در برابر این همه پیش رفت
و ترقی دیدیم و در حالی که اصلاً آمادگی اجتماعی برای پذیرش و جذب این دستاوردهای عظیم اجتماعی- سیاسی- فرهنگی- علمی و رفتاری را نداشتیم، در معرض هجوم این همه مظاهر فرهنگ و تمدن قرار گرفتیم و مجبور به وارد کردن و تسلیم شدن در برابر آن ها شدیم، بدون این که پایه های مناسب جذب و هضم آن ها را در خود ایجاد کرده باشیم.
نتیجه چه شد؟ نتیجه این شد که بر اثر هجوم سیل آسای عناصر فرهنگ  مادی- روبنایی به جامعه بسیار سنتی و به شدت پوسیده و منحط ما، بدون این که پایه های معنوی و زیر بنایی این فرهنگ مادی بنیان گذاشته شود، جامعه ما دچار هرج و مرج شدید و تشتت و نابه سامانی های گوناگونی شد که هم اینک شاهد آن هستیم.

دو قطبی شدن جامعه  و تقسیم آن به دو جبهه سنت گرا و مدرنیست یکی
از آثار مهم این تشتت فرهنگی بوده است. تفاوت های فاحش در افکار و نظرات ایرانیان و ناهمگونی و تقابل شدید بین افکار اعضای هر جامعه کوچک و بزرگ ایرانی، از خانواده و هر جمع دوستانه کوچک دیگر گرفته تا انجمن ها و کانون ها و احزاب و جمعیت های بزرگ، از همین جا ناشی می شود، به طوری که به ندرت می توانیم دو ایرانی را بیابیم که با هم دارای یک طرز فکر و عقیده باشند، و این ناهمگونی و تشتت به این دلیل است که فرهنگ معاصر ما خود جوش و خودپو و بر خاسته از درون جامعه ما نبوده و نیست.

نتیجه این هجوم روساخت ها و روبناهای فرهنگی، بدون پایه گذاری زیر بناها و زیر ساخت های ضروری و مناسبش چه بوده و چیست؟ نتیجه این شده است که نظام
سیاسی پارلمانتاریسم را وارد کردیم ، بدون این که فرهنگ دموکراسی و لیبرالیسم را به دست آورده باشیم، سیستم نوین قضایی و اداری و قانونی را وارد کردیم، بدون این که فرهنگ آن را ایجاد کرده یا به دست آورده باشیم. تشکیلات حزبی را تقلید کردیم، بدون این که فرهنگ تحزب را داشته باشیم، زندگی آپارتمان نشینی را تقلید مردیم
، بدون این که فرهنگش را ایجاد کرده باشیم، اتومبیل را وارد کردیم، بدون این که فرهنگ رانندگی را پایه بریزیم و به دست بیاوریم، حکومت قانونی و مدنیت را تقلید کردیم، بدون این که روح نظم پذیری و  اخلاق اطاعت از قانون را به وجود
آورده باشیم، سیستم پولی نوین و سیستم بانکی را وارد کردیم، بدون این که آمادگی و فرهنگ کاربرد آن را داشته باشیم.
دانشگاه ساختیم،
بدون این که فرهنگ دانشجویی و دانش پژوهی را به وجود آوریم. صاحب آب و برق و گاز و تلفن و موبایل شدیم، بدون این که فرهنگ مصرف آن را بلد شده باشیم و و و ...

و چنین بود و شد که به اینجا رسیدیم و  « ما» شدیم!

و این وارد کردن و تقلید کردن روساخت های فرهنگی بدون ساختن زیر
ساخت های مناسب و زیر بناهای ضروری، یکی از دلایل اصلی بی فرهنگی امروزی ما و همه جامعه های مشابه ماست.