تاريخ : ۱۳٩٠/۱٢/٢٤ | ۱:٠٩ ‎ب.ظ | نویسنده : عارفه تیموری(مدیر)

تقدیم به تمام شهرسازها و معمارهای متعهد

حیاط خانه ما کو؟

کجا شد باغی از جادو...........چه شد هشتی تو در تو

کجا رفته است آن کوچه.........که ما را گرد می آورد

چه شد آن چند ضلعیها،مربعها،مثلثها

چه شد از بین رفت آن باغ

جه شد آن شیشه های زاغ،که از آن نور می آویخت

کلاغ امروز باید خانه اش را در کدامین باغ برپاید ؟ چه میشاید ؟ چه میباید؟

چه شد آن ماهی قرمز که بر کاشی ، که در آبی،کنار مرغ و مرغابی شناور بود؟

حیاط خانه محشر بود و حال کوچه دیگر بود

چه شد آن کوچه کوچک؟ چرا شد خانه آلونک؟

 

 

حیاط خانه ما کو؟

به دنبال چه در این شهر میگردم

کجا دیگر بیابم رنگ گل را ،بوی گل را، حال دل را

کجا شد باغی از جادو؟!

نگویا... این قفسهای  بدون میله ی از جنس شیشه ،تا همیشه،

جای آن سرخ است و آن آبی ،همان حوض و همان ماهی سرخابی

نگویا ...کمکمک گنجشها در خاطرات شهر میمیرند

نگویا... که کبوترها سراغ آسمان دیگر نمیگیرند

نگویا... قاب عکس از انار امروز جای انعکاس آن درخت سبز و قرمز را

درون حوض آب بگرفته است

نگویا رنگ وبوی زندگی رفته است

 

 

چه شد هشتی تو در تو؟!

اگر سخت است درس هندسه امروز ....

که دیگر نیست زردی مثلث ها و سرخی مربع ها و آبی دوایر هم،نه در باطن نه در ظاهر

چرا که خانه و کوچه..... چرا که کوچه و شهرم......معلم نیست

بگو از شهر و از کوچه....بگو از کوچه و خانه..... از این بهتر معلم کیست!!!!

حیاط خانه ما کو؟

حیاط خانمان شهر است ........ حوض شهرمان رود است

برای دست شستن از قشنگیهایمان زود است

 

 

اگر امروز فهمیدم

چه میشاید ،چه میباید؟

برای کودک فردا که می آید

که میباید بیابد خاطرات کودکی را..........در کجا؟   در شهر، که امروزی که دیگر نیست

نه بوی گل ،نه رنگ گل، نه آن خانه، نه پروانه ،نه باغی که کلاغ پیر را لانه

حیاط خانمان شهر است         حوض شهرمان رود است

برای زندگی بی هیچ زیبایی زود است

حیاط خانمان را دوست میدارم

حیاط شهرمان را دوست میدارم

اگر کودک اگر پیرم ،اگر از خانه یا شهر دلگیرم

برای نسل بعد از ما که می آید چه میشاید ،چه میباید؟